|
عدالت | ||
|
بچه ها!
روزهای زیبایی خواهییم داشت روزهای افتابی خواهیم ـدید.... موتورها در ابی ابها خواهیم راند به سوی دریاهای ابی نورانی خواهیم ـراند هنوز دنده اخری مانده عدد رو معکوس بشمار صدای موتور اووووووووووووی! بچه ها نمی دونین چقدر خارق العاده س بوسه گرفتن در ۱۶۰ کیلومتر سرعت! براستی چه شد اما... چه شد جمعه ها و یک شنبه های پر گل ما تنها جمعه ها ماند و تنها یک شنبه ها.... چه شد که اینک ما در خیابان های نورانی مغازه ها را می نگریم ان ها مغازه های اشکوبه ی شیشه ای است ما فریاد میزنیم کو ؟ چه شد؟ پاسخ: می گشاید در زندان ـاین کتاب جلد سیاه ـ تسمه ی چرمی بازومان را می بندد: استخوان شکسته و خون میبینید که اینک هفته ای تنها یک بار گوشت بر سفره مان هست و کودکانمان چون اسکلت های زرد از کار به خانه باز می گردند می بینید که اینک ما.... باور کنید بچه ها روزهای زیبایی خواهیم دید روزهای افتابی خواهیم ـ دید موتورها را به نیلی اب ها خواهیم راند بچه ها به دریاهای ابی نورانی خواهیم راند.... [ یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 ] [ 23:30 ] [ نسیم ]
فرض کنیم سخت بیماریم و در زیر تیغ جراحی
یعنی احتمال برنخاستن از تخت سفید هم برای ما وجود ندارد حتی اگر احساس اندوه زود رفتن رهامان نکند باز هم خواهیم خندید به لطیفه ای که از بکتاش تعریف میکنند به گمانم این که هوا بارانی است ازپنجره به بیرون خواهیم نگریست یا اینکه بی صبرانه برای شنیدن اخرین اخبار انتظار خواهیم کشید فرض کنیم چیزهایی هست که ارزش جنگیدن دارد فرض کنیم در جبهه ایم در اولین حمله در همان روز نخست با شکم بر زمین افتاذه ایم رو در روی مرگی حتمی میدانیم که شاید جنگ سالهای سال ادامه یابد با کینه ای غریب این را احساس میکنیم اما باز هم دیوانه وار پایانش را انتظار میکشیم فرض کنیم در زندانیم چیزی به پنجاه سالگی نمانده و هنوز تا باز شدن دروازهی اهنین پنجاه سال دیگر باقی است باز هم یکسان زندگی خواهیم کرد با ان سوی دیوار با ان سوی زندان یعنی یکسان با انسان با جنگ و باد با حیوان یعنی یکسان با تمام چیزهای ان سوی زندان یعنی در هر کجا و در هر حالی که باشیم مهم نیست زندکی خواهیم کرد ان گونه که انگار مرگی در پیمان نیست.... [ پنجشنبه چهاردهم مهر 1390 ] [ 17:42 ] [ نسیم ]
- محبوب من
اینک به خواب رفتن و پس از صد سال برخاستن از خواب..... -نه من از قرن خویش نمی هراسم من از قرن خویش نمیگریزم قرن بیچاره قرن شرم اور قرن جسور قرن بزرگ و قهرمان من هرگز دلگیر و پشیمان نبوده ام از این که به دنیا امده ام من فرزند قرن بیستم ام وبه این مباهات می کنم برای من کافی است کافی است که در این قرن در همان جایی که هستم باشم در صف مبارزان مبارزه برای شاختن دنیایی نو..... -محبوب من پس از صد سال -نه بسیار زودتر به رغم تمامی این چیزهایی که وجود دارد این قرن زاینده و میرنده قرنی ست که اخرین لبخندش زیباترین لبخندها خواهد بود
[ چهارشنبه نهم شهریور 1390 ] [ 21:1 ] [ نسیم ]
بقیه ی مطالب کتاب رو کمیش رو نوشتم امید وارم مورد توجه باشه
ولی زرتشت به مردم نگریست و حیرت زده شد سپس چنین گفت : انسان ریسمانی است که بین جانوران و ابر انسان کسشیده شده یعنی طنابی بر بالای پرتگاهی است راه عبور خطرناکی است راه عبور خطرناکی است که پیاده روی بر روی ان خطر ناک است برگشتن ونگاه کردن به سمت عقب بر روی ان خطر ناک است هر گونه لغزش وتوقفی که در راه صورت گیرد خطرناک است بزرگی انسان در این است که پل محسوب میگردد نه هدف انچه که در وجود انسان دوست داشتنی به شمار میاید این است که انسان مرحله ای از تحول و دوره ای گذرا را طی میکند ( انسان حرکت صعودی و نزولی دارد) انانی را دوست دارم که غیر از زندگی کردن به صورت نزولی راهی را برای چه گونه زندگی کردن بلد نیستند چون بالا روندگان هستند. افراد سر شار ازتنفر را دوست دارم زیرا سر شار از تعریف و تمجید هستند و نشانه های میل و اشتیاق به سوی ساحل دیگر محسوب میگردند. انانی را دوست میدارم که در ماورای ستارگان در ابتدا به جستجوی دلیلی برای پایین رفتن و قربانی شدن بر نمیخیزند بلکه خود را فدار زمین میکنند باشد که زمین بعد ها به ابر انسان تعلق یابد. ان کسی را دوست ارم که زندگی میکند تا به اگاهی دست یابد جستجو میکند تا اینکه بعد ها ابر انسان بتواند زندگی کند چون بدین گونه او جویای هبوط و نزول خویش است. ان کسی را دوست دارم که پرهیز گاری خود را بسیار دوست دارد زیرا پرهیزگاری عبارت است از اراده برای نزول کردن نشانه یی از اشتیاق. ان کسی را دوست دارم که هیچ سهمی ار روح خود را به خود اختصاص نمیدهد بلکه میخواهد کاملا روح پرهیزگاری خود باشد از این رو به صورت روح از روی پل عبور میکند. ان کسی را دوست دارم که به پرهیزگاری تمایل و ان را سرنوشت خود میسازد از این رو به خاطر پرهیز گاری خود متمایل به ادامه دادن زندگی است یا دیگر تمایلی به زندگی ندارد. ان کسی را دوست دارم که به داشنت فضایل متعدد تمایل ندارد یک فضیلت بهتر از دو فضیلت است زیرا گره بزرگتری برای اویختن سر نوشت هر شخص به شمار می اید . ان کسی را دوست دارم که روحش سخاوت مند است یعنی کسی که نصلا نه خواهان تشکر کردن از دیگران از خود و نه از دیگران تشکر میکند چون او بخشنده است و نمی خواهد که چیزی را از بهر خود نگاه دارد. ان کسی را دوست دارم که در هنگام تمام شدن تاس های بازی به نفع او شرمنده میشود و کسی که در ان زمان از خود میپرسد ایا بازیگری متقلب هستم؟ چون او مایل به تسلیم شدن است. کسی را دوست دارم که واژه های زرین را پیشاپیش کردارهای خویش پراکنده میسازد و همواره بیش از ان چه که وعده کرده کار انجام میدهد چون در پی هبوط و نزول خویش است. کسی را دوست دارم که حقانیت نسل های اینده را توجیه میکند و به جبران کارهای نسل های گذشته می پردازد چون او میخواهد که از طریق نسل های زمان حاضر از در تسلیم در اید. کسی را دوست دارم که خدای خویش را تنبیه میکند چون خدای خویش را بسیار دوست دارد زیرا بایستی از طریق خشم خدای خویش از در تسلیم در اید. کسی را دوست دارم که روحش حتی در جریحه دارشدن عمیق است و موضوعی کم اهمیت میتواند اورا به تسلیم شدن وادار نماید از این رو با کمال میل بر روی پل میگذرد. کسی را دوست دارم که روحش انچنان لبریز است که او خود را فراموش میکند و همه چیز در وجود اوست از این رو همه چیز موجب نزول و هبوط می گردد. کسی را دوست دارم که روح و قلب ازادی دارد از این رو سر او تنها اندرون قلب او در بر میگیرد اما قلب او موجب نزول و هبوط می شود. همه ی انانی را دوست دارم که هم مانند قطره های سنگین باران یکی یکی از ابر تیره رنگی که بر بالای سر انسان فرود امده است فرو می چکند انها نزدیک شدن اذرخش را نوید میدهند و هم چون پیش قراولان تسلیم میشوند. بدانید که من پیش قراول آذرخش هستم و قطره باران سنگین خارج شده از ابرها هستم اما آذرخش ابر انسان است.
[ سه شنبه یکم شهریور 1390 ] [ 12:20 ] [ نسیم ]
یه مطالبی از یه کتاب خونده بودم خواستم براتون بنویسم امید وارم خوشتون بیاد هنگامی که زرتشت به نزدیک ترین شهری که در کنار بیشه قرار داشت رسید مردمان زیادی را دید که در بازار گرد هم امده بودند زیرا اعلام کرده بودند که یک بند باز به اجرای نمایش میپردازد و اما زرتشت به مردم چنین گفت به شما می آموزم که چگونه ابر انشان شوید انسان موجودی است که باید تعالی یابد برای تعالی بخشیدن انسان چه کاری کرده اید؟ تمامی موجودات تا کنون چیزی فراتر از خودشان را به وجود اورده اند ایا میخواهید جزر این موج بزرگ باشید و به جای تعالی بخشیدن انسان به سوی عالم وحشی گری و درنده خوی باز گردید؟ به عقیده انسان میمون چیست؟ موجودی مسخره یا حقیر و شرم آور. و نسبت انسان عادی به ابر انسان دقیقا همینطور خواهد بود. از حالت کرمی به حالت انسانیت رسیده اید و هنوز قسمت اعظمی از وجود شما شما در حالت کرمی باقی مانده است روزی میمون بوده اید و حتی هم اکنون انسان از هر میمونی میمون تر است حتی خردمنترین فرد در میان شما تنها یک وصله ی ناجور و تلفیقی از گیاهان و ارواح به شمار می آید اما ایا به شما بگویم که به صورت ارواح در میایید یا به صورت گیاهان؟ بدانید که چگونگی ابر انسان شدن را به شما تعلیم میدهم ابر انسان معنا و مفهوم زمین است بگذارید اراده شما چنین بگوید که ابر انسان معنا و مفهوم زمین خواهد بود. برادران من از شما خواهش میکنم نسبت به زمین وفادار بمانید و به گفته آن کسانی که امیدهای ماورای زمینی را در وجود شما میدهند باور ندارید مسموم کنندگان انها هستند چه بدانند چه ندانند. متنفران از زندگی آنها هستند خود موجوداتی در حال فساد تدریجی و موجودات مسموم شده ای هستند که زمین از آنها بیزار است پس انها را از خود برانید! روزگاری ناسزا گویی ضد خدا بزرگترین ناسزا گویی بود ولی خدا مرد و آن ناسزا گویان نیز مردند. امروز ناسزا گویی ضد زمین عظیم ترین گناه ها به شمار می اید و ارزیابی کردن اندرون در وهم نگنجیدنی ها برتر از معنای زمین است! روزگاری روح با نظر حقارت به جسم نگاه میکرد و در ان زمان عمل تحقیر کردن آخرین ومهمترین کار به شمار می آمد روح میخواست که جسم نزار و ناخوش و گرسنه باشد از این رو در اندیشه گریختن از جسم و زمین بود. افسوس که روح خود نزار و ناخوش وگرسنه بود و خشونت مایه لذت این روح به شمار می امد ولی شما ای برادران به من بگویید که جسم شما در باره ی روحتان چه میگوید؟ ایا روح شما سرشار از فقر و الودگی و حس غرور نفرت آور نیست؟ حقیقتا بشر به جوی ابی الوده می ماند شخص باید دریایی باشد که از طریق جوی اب الوده ای که به ان وارد میگردد الوده نشود. به هوش باشید که من چگونگی ابر انسان شدن را به شما تعلیم میدهم او ان دریایی است که در وجود او بیزاری و نفرت شما میتواند مضمحل گردد. بزرگترین چیزی که میتوانید تجربه کنید کدام است؟ این چیز ساعت بیزاری بزرگ است ساعتی است که در ان حتی سعادت و هم چنین عقل و پرهیز گاری شما به نظرتان تنفر انگیز جلوه میکند. ساعتی که در ان شما میگویید : فایده ی سعادت من چیست؟ سعادت من فقرو الودگی و حس از خود راضی بودن نفرت اور است اما سعادت من بایستی وجود خود را اثبات کند ساعتی که شما میگویید فایده ی عقل من چیست؟ ایا عقل من همان قدر که شیر به غذای خود علاقه دارد به دانش علاقه من است؟ عقل من فقرو الودگی و حس غرور نفرت اور است . ساعتی که شما میگویید فایده پرهیز کاری من چیست؟ پرهیز کاری من تا کنون من را سر شار از خشم نساخته است چقدر از خوبی وبدی خودم بیزار شده ام پرهیز کاری کلا فقر و الودگی و حس غروره نفرت اور است.! ساعتی که میگویید عدالت من چه فایده ای دارد؟ درک نمیکنم که سرشار از گرمی و حرارت شده ام اما افراد عادل سرشار از گرمی و حرارت هستند! ساعتی که میگویید ترحم من چه فایده ای دارد؟ ایا ترحم صلیبی نیست که بر ان دوستداره انسان میخکوب شده است ؟ ایا ترحم من بر صلیب اویزی نیست . ایا همواره چنین گفته اید؟ ایا همواره چنین فریاد کشیده اید؟ اه کاشکی میتوانستم ان وقتی که چنین فریاد میکشید ان را بشنوم. انچه که به سوی عرش فریاد سر میدهد گناه شما نیست بلکه حس از خود راضی بودن شماست و مضایقه ی شما از لحاظ گناه است که به سوی عرش قریاد سر میدهد اذرخشی که باید با زبانه های خود شمارا لیس بزند کجاست؟ جنونی که باید در ذهن شما فرو رود کجاست ؟ آگاه باشید که به شما چگونگی ابر انسان شدن را تعلیم میدهم ابر انسان این آذرخشو این جنون است . وقتی زرتشت چنین گفت یکی از مردمان فریاد کنان گفت: اکنون به قدر کافی سخنانی در باره ی این بند باز نشنیده ایم وقت ان رسیده است که خودش را ببینیم سپس همه ی مردم به زرتشت خندیدند و او را مسخره کردن و اما بند باز که به کلمات به کار رفته در مورد خود فکر میکرد سپس نمایش خود را اغاز کرد. [ جمعه بیست و هشتم مرداد 1390 ] [ 18:9 ] [ نسیم ]
[ پنجشنبه چهارم فروردین 1390 ] [ 17:25 ] [ نسیم ]
مرا تصدیق بکنی یا انکار مرا، مرا سر آغاز بپنداری یا پایان
من در پایان پایان ها فرو نمیروم مرا بشنوی یا نه، مرا جستجو کنی یا نکنی من مرد خداحافظی همیشگی نیستم باز میگردم همیشه باز میگردم خشم زمانه بر من مرا نهدم نمیکند من روح جاری این خاکم
هیچ چیز تمام نشده بود هیچ پایانی به راستی پایان نیست در هر سر انجام مفهوم یک آغاز نهفته است چه کسی میتواند بگوید تمام شدو دروغ نگفته باشد؟؟؟؟ [ شنبه هفتم اسفند 1389 ] [ 20:0 ] [ نسیم ]
ما در روزگاری هستیم که بسیاری چیزها را میتوان دید و باور نکرد و بسیاری چیزها را ندیده باور کرد
و آنها که که اول سخن گفتند بعد پشیمان شدند و آنها که نگفتنندپشیمان شدند ندامت یک لعنت بود در زیر آفتاب و باران و تاریکی و سال ها مجموع باران و آفتاب و تاریکی بود و اینها رنگ ندامت را شستند و برای چه پشیمان باید بود؟؟؟؟؟ برای انچه از دست رفته است؟؟ یا برای آنچه به دست آمدنی نبود؟؟ و یا برای قصه ای که در پایانش رسیدیم و هیچ کس در باره ی آغازش سخنی نگفت؟ برای روزها و صدای جوشیدن آب!!!؟؟؟ برای تو؟؟؟؟ [ یکشنبه یکم اسفند 1389 ] [ 23:16 ] [ نسیم ]
[ شنبه سی ام بهمن 1389 ] [ 17:18 ] [ نسیم ]
یکی بود یکی نبود تقریبا شروع همه قصه ها با همین یکی بود یکی نبود شروع میشه حالا میرسیم به قصه:
دوتا جوون بود زیر اسمون همین دنیا تو این دنیایه به این بزرگی هم دیگرو پیدا کرده بودن کلی برنامه برای اینده ریخته بودن عاشق هم دیگه بودن و برای هم دیگه حتی جونشون روهم میدادن همش میگفتن تا درسمون تموم بشه تا کاری پیدا بکنیم تا یه سر پناه جور بکنیم بعدش میشیم برای همدیگه با این رویای شیرین خوش بودن و همش باهم میگشتن و گل میگفتن و گل میشنیدن ولی........... یه روز که این دوتا عاشق تو پارک کنار هم نشسته بودن باز تو رویاهای شیرنشون غرق شده بودن وداشتن از اینده حرف میزدن غافل از اینکه اینده همین چند دیقه بعده !! خر مگس معرکه پیداش میشه (گشت نیروی انتظامی) بلههههه........................................................................ نه میپرسه نه میشنوه زیر گوش هرکدوم یه چک میزنه سوارشون میکنه تو ماشین و میبردتشون چه شوه!!!!!!!!! زنگ میزنه به بابا مامان طرف بیا بچه ات رو جمع کن همه رو به گند کشیده همین چیزاست که روز به روز همه دارن خراب میشن دیگه این حرفا رو که به پدر مادرا میزنن یهو بابا غیرتی میشه میگیره زیر مشت و لگد بچه هه رو بعدش هم با چندتا تعهدو امضا و فحش و کتک را میندازنشون میره خونشون حالا فکر اینو نمیکنن اینده این دوتا جوون رو بهم ریختن این به جهنم فکر نمیکنن ارزوی این دوتا جوون رو تو دلشون کشتن اینم به جهنم ولی................... اخه چندتا سوال: یک- این دوتا جوون چیکار به کار کسی داشتن چقد جا تو این دنیا مگه اشغال کرده بودن؟ دو- مگه داشتن خلاف میکردن نشسته بودن داشتن حرف میزدن مگه ادم کشته بودن؟ مگه نون کسی رو میبریدن؟ مگه جرم میکردن؟ چه گناهی کرده بودن؟ کار اینا کجای مملکت رو به گند میکشه؟ هروز هزارتا جوون معتاد میشن این جرمه و جنایته یا تو پارک نشستن؟ هرروز هزارتا دختر معامله میشه این جنایته یا تو پارک قدم زدن؟ هرروز هزار تا نون ادم بیگناه بریده میشه این جنایته یا حرف زدن با هم دیگه؟ و هزار تا سوالای دیگه همیشه بی جواب میمونه؟
[ سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389 ] [ 16:52 ] [ نسیم ]
خب به به میبینیم که امروز روز دوستی و عشقه به چه شود درنظر بگیرین تو خیابون و کوچه ها دختره دوست پسرش رو ببینه حالا براش کادو هم گرفته باشه میخواد ببره بده باترس و دلهره میره جلو بمیرم واسه دل اون دختر الهی بابا تبریک خوش باشین روزتون مبارک فقط موندم چرا این نیروی انتظامی میخواد روز به این قشنگی رو خراب کنه ؟؟ مگه کار خلافی میکنن که کادو میدن به هم دیگه کجاش جرمه؟؟؟؟ خدا به داد ما برسه [ دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389 ] [ 16:46 ] [ نسیم ]
خارجیه میره مسجد ، می بینه غذا میدن ، میگه مگه اینجا نماز نمی خونن ؟ میگن اگه نماز میخوای برو دانشگاه تهران ، میگه مگه اونجا دانشجوها درس نمی خونن ؟ میگن اگه منظورت روشنفکرا و دانشمندانه برو زندان اوین ، میگه مگه اونجا دزدها و کلاهبردارا رو زندونی نمیکنن ؟ میگن زکی !! پس مملکتو کی اداره کنه ؟؟؟؟ [ دوشنبه هجدهم بهمن 1389 ] [ 17:56 ] [ نسیم ]
کاخ سفید در واکنش به سخنان خامنه ای، رهبر ایران در حمایت از معترضان مصری، خواهان این شده است که جمهوری اسلامی نیز به مردم ایران اجازه اعتراض مسالمت آمیز بدهد. سخنگوی کاخ سفید گفت خیلی جالب است که ایران با توجه به اقدام های دولت این کشور در برخورد با اعتراض های مشابه مردم خود در سال ۲۰۰۹، این چنین موضع گیری می کند [ شنبه شانزدهم بهمن 1389 ] [ 15:26 ] [ نسیم ]
در سرزمين من روزنامه لال به دنيا مي ايد تلويزيون کور و راديو کر و کساني که خواهان سالم زاده شدن اين سه باشند لال ميکنند......ميکشند کور ميکنند.....ميکشند کر ميکنند......ميکشند ...در سرزمين من...............آه اي سرزمين من!
[ دوشنبه یازدهم بهمن 1389 ] [ 17:41 ] [ نسیم ]
حالا میخوام از غرور بنویسم که داره بیداد میکنه بابا اخه چه کاریه این همه غرور داشته باشی البته نمیگم چیزه بدیه ها نه یکم غرور برای همه لازمه ولی بعضیا دیگه شورش رو در اوردن مثلا یکی رو در نظر میگیریم که از نوک بینیش اونورتر رو نمیبینه حالا مثلا داره از جلوت رد میشه ها هی صداش کن اگه جواب داد؟ لا مصب چته اخه به خدا میدونیم خوش قیافه ای بچه مایه داری دیگه اخه چه خبرته داری از افاده میترکی واقعا چرا اینطوریه؟
یکیم حالا خیلی خیلی خوشگله بهش میری میگی فلانی اون یه نفرو نگاه کن انصافا خیلی خوش تیب و خوشگله بر میگرده میگه برو بابا کجاش خشگله دماغش رو ببین چه قدیه این میشه توهین اخه بد مصب ما مدونیم تو خیلی خشگلی ولی جز تو کسای دیگه هم هستن که خوش قیافن حالا این ادما یه کار بدی میکنن یه کوچولو اشتباه میکنن مگه غرورشون اجازه میده برن عذر خواهی کنن؟ میمونن چیکار کنن به خدا به پیر به پیغبر فقط کافیه دو کلمه بگی اقا یا خانم ببخشید هیچی هم نمیشه تازه طرف دیگه از دستت دلخور نمیشه بیایید یکم از غرورمون رو بذاریم زمین خیلی به زمین و زمان فخر نفروشیم اینطوری بهتر نیست؟؟؟؟ [ چهارشنبه ششم بهمن 1389 ] [ 20:17 ] [ نسیم ]
مردم خاکستری شهر شلوغ و بی ترحم
گم شدم در ازدحام عابرانش بار چندم بار چندم این خیابان را به آخر میرسانم چندمی باری که امشب در خیابان میشوم گم من به دنبال خودم میگردم امشب چند سال است در هیاهوی خیابان و نگاه مات مردم خالی ام از آرزوهایی که طعم سیب دارند موج نفرت میزند در سینه تنگم تلاطم نقطه چین بگذارو بگذار از خیابان سطر بعدی میرسداین کوچه تا مرز نفس گیر تداوم مادرم از آن سوی دنیا رو به من هرروز میگفت میروی و میرود از یاد تو در شهر اهن بوی گندم
[ چهارشنبه ششم بهمن 1389 ] [ 20:5 ] [ نسیم ]
خب حالا میخوام از هدف بنویسم که همه تو زندگی دارن البته ما اینجا مقایسش میکنیم مثلا یکی مثل من که از طبقه متوسطه چندتایی هدف داره مثلا اینکه درسش رو تموم کنه اگه کاری پیدا شد بره سر کار و مستقل باشه و اگرم نشد با یکم سرمایه کار شخصی راه بندازه مثلا شرکت و اینچیزا و بعدش هدفای دیگه این از هدف ادمایی مثل من . من که به همین چیزا هم برسم راضیم ادمایی هستن که از طبقه خیلی خیلی پولدار اینا هدفشون چی میتونه باشه : دوره دنیا در هفتاد روز سفر به کشور های خارجی ماشین اپل امگا کولر دار صفر کیلومتر خونه تو بهترین نقطه شهر ماشالا کارخونه بابا هم که رو به راهه هفته ای دوروز میرن اونجا مثلا کا بکنن که باباهه نگه همش میخورین و میخوابین خدارو شکر ایشالا زنده باشن و روز به روز قبراقتر . حالا ادمایی هستن که به نون شبشون محتاجن ولی بچه هاش چه گناهی کردن اونام هدف دارن اونام میخوان زندگی کنن اونام میخوان درس بخونن با سواد بشن اونام میخوان حداقل یه شب با شکم سیر بخوابن اینا ایا توقع های زیادیه ؟؟؟؟؟ نه نیست چون اونام انسانن حق زندگی دارن میخوان زنده باشن و زندگی کنن . حالا ما یه بچه رو از همین طبقه در نظر میگیریم که پسر باشه چندتا خواهرو برادر داشته باشه و بچه ارشد باشه خب بچه است دیگه میگه میرم مدرسه درس میخونم بعدش دکتر یا معلم میشم بعدش پولام رو جمع میکنم بعد به بابا و مامانم میرسم به داداشام به ابجیام . خب توکل به خدا میره دبستان با هر سختی که شده با کیف کهنه با دفتری که از سال قبلش مونده و مجبوره باز چون چندتا از صفحه هاش تمیز موندن برداره با مداد های سال قبلش با شلوار کهنه و پاره به امید اینکه یه روز دکتر بشه میره و دبستان رو پشت سر میزاره میرسه به راهنمایی باباهه میگه پسر ماشالا واسه خودت مردی شدی باید بری کار کنی من که تنهایی نمیتونم شکم چند نفرو سیر کنم فک کنین ببینین سیر کردن به چی میگه به نون خشکی که شبا میخورن تا صدای قارو قور شیکمشون در نیاد به این میگه سیر کردن شکم بچه میره تابستونا کار میکنه که حداقل خرج خودش رو دربیاره تو میکانیکی شاگرد وایمیسته با هر مصیبتی که شده کار میکنه تا یه باری از دوش خانواده برداره میره دوره راهنمایی اونم با هزارو یک مکافات پشت سر میزاره اینبار خواهرش بزرگ شده مثلا سوم راهنمایی رو میخونه باباهه میخواد از شرش خلاص بشه میخوار به مردی که هم سن خودشه شوهرش بده هرچی گریه و التماس فایده نداره بالاخره داداش بزرگه نمیزاره مادرشون چون پول دعوا و درمون نداشتن میمیره باباهه هم چند سال بعدش میمیره اینم درسش تموم شده هم کار میکنه هم درس میخونه هم خرجی میده میره لیسانسش رو میگیره حالا به هدفش رسیده مدرک داره لیسانس ولی کو کار؟ به هر دری میزنه کار پیدا نمیشه چیکار کنه؟ بره مواد بفروشه بره جوونای مردم رو معتاد کنه؟ خواهراش چیکار کنن برای اینکه زنده بمونن برن خود فروشی کنن؟ برن بمیزن چون ماها چشمامون رو رو زندگیه اونا بستیم؟ بازم همش حرفه که میزنیم هیچ کس هیچ کاری نمیکنه [ سه شنبه پنجم بهمن 1389 ] [ 18:25 ] [ نسیم ]
خب حالا میخوام از عشق بگم از همه جور عشق عشقهای پولی عشق های بچه مایه دارها عشق های جیب های خالی واقعا قابل قیاس نیست یکی از طبقه بچه پولدارها عاشق یه دختره میشه فورا بابا مامانش رو میفرسته میگه من اون دختر رو میخوام بابا مامان هم خب جیب ها پره پول ماشین زیر پا خونه تو یه منطقه عالی همه چی اماده میرن خواستگاری دختره هم میشینه میگه بله دیگه همه چی اقا اماده است بله رو میگه شروع میکنن به زندگی ایشالا خوشبخت بشن ما که بخیل نیستیم
حالا یه جور عشقی هم هست جوونه عاشق دختره میشه اه در بساط نداره جیباش خالیه خالیه اخی بیچاره دلم براش سوخت بله مدرک داره لیسانس ولی خونه نداره ماشین نداره هیچی نداره جیباشم خالیه خالیه بیچاره فقط میتونه با حسرت به دختری که عاشقشه نگاه کنه حالا میره جلو بر فرض دختره هم از طرف خوشش اومده ولی میگه مگه خر شدم برم زن یه ادم اس و پاس بشم بعدش میگه مگه اون حق زندگی نداره؟ بعدش میگه من چه گناهی کردم به پای اون بسوزم حالا دختره به کنار پدر مادر دختره مگه راضی میشن دختر بدن به ادم که از دار دنیا فقط یه مدرک داره کارم که قربون خدا برم این روزا پیدا نمیشه از بس مملکت تامین میکنه مردم رو دیگه میگن برین خوش باشین واقعا باید چیکار کرد این همه حرف هم فقط در حد یه شعار باقی میمونه ای خدااااااااااااااااااا [ جمعه یکم بهمن 1389 ] [ 22:3 ] [ نسیم ]
واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنند
چون به خلوت میرون آن کار دیگر میکنند مشکلی دارم ز دانشمندان مجلس باز پرس توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند؟ [ شنبه هجدهم دی 1389 ] [ 10:5 ] [ نسیم ]
یک اگر با یک برابر بود معلم پای تخته داد میزد صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زیرپوششی از گرد پنهان ولی اخر کلاسیها لواشک بین خود تقسیم میکردند و آن یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق میزد با خطی خوانا بر روی تخته ای کز ظلمتی تاریک غمگین بود تساوی را چنین نوشت: یک با یک برابر است از میان جمه شاگردان یکی برخاست همیشه یک نفر باید به پا خیزد.... تساوی اشتباهی فاحش و محض است نگاه بچه ها نا گه به یک سو خیره شدو معلم مات بر جا ماند و او پرسید: اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز یک با یک برابر بود؟ سکوت مدهوشی بود و سوالی سخت معلم خشمگین فریاد زد: آری برابر بود و او با پوز خندی گفت: اگر یک فرد انسان واحد یک بود انکه زر و زور به دامن داشت بالا بود و آنکه قلبی پاک و دستی فاقد از زر داشت پایین بود اگر یک فرد انسان واحد یک بود آنکه صورت نقره گون چون قرص مه میداشت بالا بود وان سیه چهره که می نالید پایین بود اگر یک فرد انسان واحد یک بود این تساوی زیرو رو میشد حال میپرسیم یک اگر با یک برابر بود نان و مال مفت خوران از کجا آماده میگردید یا چه کس دیوار چین ها را بنا میکرد؟ یک اگر با یک برابر بود پس آنکه پشتش زیر بار فقر خم میشد یا که زیر ضربت شلاق له میشد معلم ناله آسا گفت: بچه ها در جزوه خیش بنویسید : که یک با یک برابر نیست.......
[ جمعه هفدهم دی 1389 ] [ 19:20 ] [ نسیم ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||